خرید بک لینک
خیلی وقته ننوشتم .... گرچه همیشه یه شور و اشتیاقی دارم و یه حسی هست که همش ازم میخواد بیام و وبلاگ نویسی کنم ولی این روزا وقت ندارم زیاد :(

امروز اتفاقی از حال و روز یکی از دوستان قدیمیم خبردار شدم .... و به شدت خوشحال از اینکه زندگیش سر و سامون گرفته و خوشبخته .... امیدوارم تا ابد همینجوری بمونه!

نکته دردناکش این بود که نمیدونم چرا وقتی با خودم تنها شدم گریه م گرفت! از این که درباره تنهایی بنویسم بیزارم .... از تنهاییم هم ناراحت نیستم .... اونچه که ناراحتم میکنه اینه که کسی نیست که این تنهایی رو باهاش شریک شم!

گریه کردم! گریه کردم چون دلم میخواد واقعن از ته دلم، میخوام که یه نفر باشه که بیش از حد دوسش داشته باشم .... توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که بیش از حد دوسش دارم!

دلم میخواد یه نفر باشه که اونجوری که دلم میخواد دوست داشته بشم، دوستم بداره!

خواسته زیادی نیست .... برای کسی که سالهاا تنهایی رو تجربه کرده، برای کسی که همواره یک عشق زیبا و عمیق میخواسته اصلن خواسته زیادی نیست!

میخوام .... ! خیلی میخوام ....! واقعن میخوام! از ته دلم میخوام که بیای ....

برچسب: نویسنده: بردیا حبیبی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1397 ساعت: 17:58

صفحه بندی