و گاو .... یادت هست!؟! پیشانی اش سپید بود!
-
تاریخ: 1402/11/4 ساعت: 13:35
دست و دلم به کار نمیرود. دلم میخواهد بازی-شادی کنم. دلم میخواهد هر کاری کنم به جز کار کردن! حتا در عین ناباوری، نت گوشیم را روشن کردم و رفتم توی اینستاگرام چرخی زدم. یعنی دگر باید فهمید عمق فاجعه را! "پیر پر حاشیه"ی شرکت آمد و ازم کاری خواست، گفتم بعد ناهار! حالا هم گرفته امش به یکی از کتفهایم و نمی...
جویباری خواب می بیند مرا!
-
تاریخ: 1402/10/5 ساعت: 14:12
سی و چهار سالم شد.شب یلدا در کنار خانواده گذراندم. عروس برای تولدم کیک درست کرده بود و یک بادکنک که رویش یک دایناسور با مژه های بلند بود که گل سر صورتی داشت. دوستش داشتم. گفت هر چه گشتم این بیشترین شباهت را به تو داشته :)) خندیدم بهش و دوستش داشتم. آوردمش خانه خودم. مامانم و خواهرام بهم خندیدند که د...
احساسِ خوبِ کمی خودکشی ....
-
تاریخ: 1402/8/14 ساعت: 12:07
امروز با حال نسبتن خوبی از خواب بیدار شدم؛ روی مود خوبی بودم و روز خوشگلی ام هم بود! دوشم را گرفتم؛ آماده شدم و از خانه زدم بیرون! پسرک را ( همان که پس از چند روز پافشاری توانسته بودم راضی کنم که نمیخواهم هیچگونه رابطه ای را آغاز کنم) دوباره در مترو دیدم! چه دنیای کوچکی! سلام کردیم! خنده ام گرفته بو...
میم فاکین دال، میخواهد اعتراف کند!
-
تاریخ: 1402/8/2 ساعت: 22:58
امروز که بیدار شدم، توی آینه نگاه کردم و کمی قربان صدقه دست و پای بلوری خودم رفتم و اذعان داشتم که روز خوشگلی ام است. دیشب داشتیم با نونک درباره خوشگلی و جذابیت صحبت میکردم و وقتی بهم گفت قیافه ام خوب است و فلان و چنین و چنان؛ آی-دی یاهوی بچگیهایم یادم آمد: "بی ریختِ جذاب". داشتم بهش میگفتم که من وا...
ما؛ از همه سو دامِ راه بینندگان ....!
-
تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 16:24
مادرم با استرس و دلهره بهم زنگ زد که دیشب خوابم را دیده و مراقب باشم. خیلی تاکید کرد که مراقب باشم. شاید 5 6 باری گفت. ازم پرسید که شال دارم توی کیفم، الکی برای اینکه ناراحتش نکنم گفتم آره، نگران نباش! و ازم خواهش کرد سرم کنم! نمیدانم. دلشوره به دلم انداخت. نه دلشوره ی دلشوره! بلکه دلشوره ی دلشوره! ...
ما؛ از تهی سرشار شدگان....
-
تاریخ: 1402/7/9 ساعت: 22:03
رفتم موهایم را کوتاه کردم. بله؛ چونکه حالم ازشان بهم میخورد. خیلی بلند شده بودند و موی بلند زیاد بهم نمی آید. به آرایشگر یک عکس نشان دادم و گفتم این. نمیدانم، نمیفهمم، خیلی تلاش میکنم که بفهمم ولی نمیفهمم! چرا وقتی آرایشگر بلد نیست آن جوری که مشتری میخواهد موهایش را کوتاه کند آنها را کوتاه کند، نمیگ...
جهان آلوده ی خواب است و من؛ در وهم خود بیدار....
-
تاریخ: 1402/7/9 ساعت: 22:03
این روزها خوابیدن برایم دشوارترین کار ممکن شده است. نمیدانم بخاطر این است که ورزش نمیکنم یا چی. از وقتی سحر آمد و رید توی روتینم دیگر نتوانستهام بهش برگردم. البته لازم به یادآوریست که پس از آن یا همهاش مهمان داشتهام یا همهاش مهمانی بودهام و بیزی هستم. ولی هرچه باشد باید پذیرفت همهی اینها بهانهتراشیس...
ما؛ به میزان حسود بودن خود پی بردگان ....
-
تاریخ: 1402/6/16 ساعت: 1:49
این نخستین بار در زندگی ام بود که در کمتر از 10 روز 2 بار میروم شمال، یا بهتر است بگویم سفر!البته اگر بشود اسم این را سفر گذاشت.سین و آمیتیس چند روزیست آمده اند خانه مان لش کنند. برادر همسرش آمده خانه شان و سین به عنوان عروس وظیفه شناس و خانواده همسر دوست و چنین و چنان، فرار کرده آمده خانه خواهرش :)...
ما؛ به آن بخشِ وجودمان که هیچکس را دوست نداشت پناه گرفتگان!
-
تاریخ: 1402/6/14 ساعت: 12:42
خیلی دل و دماغ نوشتن ندارم. دستم به کیبورد نمی رود.دیروز اُور-ری-اکشن (خب چرا مث انسان نمینویسی واکنش تند یا زیادی) از خودم نشان دادم. البته شاید حق دارم. میدانی؟! به نظرم حق هر انسانی است؛ در واقع جزو حقوق نخستین آدمی است که درک شود؛ فهمیده شود؛ به ویژه اگر خودت آدم درک کننده و بفهمی باشی. اصلن بای...
ما؛ گل افسوسی چو بروید، پویندگان، بویندگان ....
-
تاریخ: 1402/6/14 ساعت: 12:42
داشتیم با جیم (همکار نسبتن عزیزم)صحبت میکردم، ساچ از آلویز، آن هم از هر دری، حتا میشود گفت دری وری!ابتدا با این شروع شد که برایش کِیس خیلی عجیبی هستم که با اینکه تمام قواعد و اصول ارتباط با دیگران را بلدم و به قول خودش حتا توانایی "شهد و شکر از سخنم میریزد" را هم دارا هستم، چگونه انتخابم این است که ...
ما؛ سر به بیابان یک درخت نهادگان ....
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 16:47
اینکه چرا نمیخوابم احتمال زیاد به این ربط دارد که پریود شدهام. ولی اینکه چرا نمیخواهم بخوابم را راستش هنوز خودم هم نمیدانم چرا؟!انگار منتظر چیزی باشم در حالیکه میدانم هیچچیزی قرار نیست ساعت ۱۲ و نیم شب رخ بدهد و من مشتاق رخ دادنش باشم.انگار منتظر کسی باشم در حالیکه میدانم کسی نخواهد آمد و من هم چشم ...
ما؛ عکسِ تنهایی خود را در آب دیدگان ....
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 16:47
چهارشنبه پس از اینکه بچه ها همش برای شمال آمدن شل-کن سفت-کن در می آوردند و من هم که به سرم زده بود از این شهر سفر کنم و میدانستم شهرهایی هستند که مرا در کوچه هاشان خواب می بینند، به نونک گفتم جهندم و ضرر، ساعت 10 بلیط برای نوشهر هست، میرویم آنجا بعدش فرداش میرویم نمک آبرود بازی شادی و چنین و چنان. ر...
ما؛ خیالِ خوبیها را درمانِ بدیها پنداشتگان ....
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 16:47
گاهی به خودم میگویم هر روز باید بنویسم، مهم نیست درباره چه، همین که بنویسم خوب است. ولی حرفی برای گفتن ندارم. نمیدانم مردم چگونه این همه حرف برای زدن یا نوشتن دارند. من کلن بی حرفم.تنها میتوانم بنویسم که حالم خوب است، هنوز به پیمانی که بسته ام برای زود بیدار شدن و دویدن و ورزش کردن پایبندم و امید اس...
ما؛ به تمامی دست از زندگی شستگان....
-
تاریخ: 1402/5/25 ساعت: 21:46
آخر هفته خود را با تمیزی خانه و کاشانه خویش آغاز کرد. همهجا پر شده بود از زنگار بیتوجهی و گرد و غبار بیحوصلگی. کاشانهاش همیشه حس خوب و مثبتی داشته و دارد، حتا در کثیفترین حالت خویش. زمانیکه پلیلیست ابی را پخش کرده بود و داشت ظرفهای هفتهی پیش که روی هم تلنبار شده بودند را میشست، ناگهان به این فکر افت...
ما؛ عبورکنندگان....
-
تاریخ: 1402/5/25 ساعت: 21:46
هر روز به مهربون فک میکنم که آیا حالش خوبه؟! خوب نیست؟! چیکار میکنه؟! شاید این خانومی که دارم میبینم با لباس فرم اون باشه. هر روز به وبی که دیگه در دسترس نیست سر میزنم ولی بازنگشته. به کامنتای پرندهباز که شاید یه نشونهای از اون باشه.هر از چندگاهی کرم به جونم میفته به میم پیام بدم.گاهی دوست دارم به ه...
ما؛ در پشتِ نقابِ بی اعتقادی- پنهان شدگان ....
-
تاریخ: 1402/5/20 ساعت: 19:57
از آخرین کتاب داستایفسکی که به پایان رساند، بسیار راضی و خشنود بود؛ مانند تمام آثار دیگر این نویسنده؛ "همزاد" ولی متفاوت بود و انگار از داستایفسکی توقع این را نداشت.یاد زمانی افتاد که در یک روز دلچسب بهاری، زمانیکه با شماری از دوستان نزدیکش به خانه صمیمی ترین دوستش در آن زمان، که سحر نام داشت و از ه...
ما؛ نیمی ازمان با باران رفتگان؛ نیمی دیگر از بارانخواندگان.
-
تاریخ: 1402/5/20 ساعت: 19:57
روی مبل دراز کشیدهاست.دو روزیست انگار پاییز پایش را توی یک کفش کردهاست که من میخواهم بیایم و دل عشاق خود را بدجوری به تب و تاب انداختهاست. همین چند روز پیش بود که داشت به دوستهایش میگفت دلم لک زده است برای پاییز و زمستان.میدانید، دیوانه عاشق درختان است. کلن درخت خیلی دوست میدارد. بخاطر میآورد زمانی ...
ما؛ لعنت پیری بهمان رو نهادگان....
-
تاریخ: 1402/5/20 ساعت: 19:57
چیزی برای نوشتن نیست.چند دقیقهای میشود که به خانه برگشته است. ابتدا کمی در اینستا چرخید. سپس پورن تماشا کرد. و در پایان به این نکته رسید که دارد ۳۴ سالش میشود؛ افکاری آزارش میدهند. مثلن فلانی هنوز ۲۵ سالش نشده هم کار دارد هم یارش را پیدا کرده و هم از لحاظ اقتصادی پیشرفت خوبی داشته است.درست است؛ درست...
ما؛ در میزانِ گستردگیِ باسن حریف طلبیدگان ....
-
تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 12:09
امروز در بی حوصله ترین حالت ممکن خودش است. بیشتر از همیشه خوابیده ولی به شدت خسته است.گمان میرود بخاطر هایکینگ دیروز باشد، احتمالن بدنش کم آورده است و امروز صب که داشت با همکارش (همان ک یکسال است آمده و دایره ارتباطاتش، در میزان گستردگی، در رقابت تنگاتنگی با باسن دیوونه می باشد) صحبت میکرد، به این ن...
ما؛ در المپیک سگدوی با مانع، با کله به زمین خوردگان....
-
تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 12:09
پس از تلاش ها و کوشش های فراوان در راستای گرفتن یک وام و با امید خرید ماشین در کشور عزیزمان ایران، دیوانه امروز متوجه شد که خواب دیده و چقدر هم که خیر است. در واقع تمام این کارهایی که کرده است تا کنون، تنها تلاشی برای پولدار کردن دیگران بوده است و بس. خواهر گرامی هم از بس ک رفتار نامناسبی با وامها د...