رقصم گرفته بود ....!
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 9:47
واقعن دیووونه شدم .... بدون هیچ آرمانی.... بدون هیچ برنامه ای از خونه زدم بیرون و توی خیابووون راه می رفتم، کاملن سرگردون.... اونم تو عصر جمعه! نه، من برخلاف خیلیااا ک میگن عصر جمعه دلگیره این دید رو ندارم! عصر جمعه اصن دلگیر نیست! اگه میگم عصر جمعه
سفر .... !
-
تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 19:07
اگه به تو حق انتخاب بین این دو تا گزینه رو بدن و بگن ک فقط و فقط یه گزینه رو میتونی انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب میکنی ؟! 1- سفر در زمان 2- سفر در مکان (یعنی در زمان حال ) چقد انتخاب سختیه برای من ....
عبور باید کرد ....!
-
تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 19:07
آن مویِ بی رحمِ پریشان را .... آن مویِ بی رحمِ پریشان را .... کوتاه کردم ! به موهام که روی زمین ریخته بودن نگاه میکردم، موهایی که خیلی دوسشون داشتم ولی مجبور بودم ازشون دل بکنم.... یه نگاهی پر از ناراحتی ولی کاملن منطقی! باید دل میکندم ازشون .... اون
قوی ترین آدمها، تنهاترین آدمها هستند ....
-
تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 19:07
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای
گذرِ زمان .... !
-
تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 19:07
« شکسته ام به فریاد بی صدای عشق و هر آنچه می شکند بلور نقره ای هستی ام را. من باور کرده ام همه ی حجم هستی ام همین چند قطره اشکی ست که از دریایِ دل بیرون می تراود. باور کرده ام همه ی زندگی ام همین چند لحظه بودن و همه لحظه های نیستی ام است. نفهمیدم چ
.... !
-
تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 23:38
نشستم .... توی یه بوستانی به نام افرا، کنار ایستگاه مترو بهشتی، بدون هیچ آرمان و آماجی .... فقط نشستم و دارم لذت میبرم از نشستنم .... از پاییز دل انگیز و برگهای زرد و سبزی که پیرامونم هستن! یه پیرمرد روی نیمکت کناری نشسته و داره با دقت روزنامه میخونه .... و پسری که روی نیمکت کناری تر هست دستش توی دم...
بوستان افرا ....!
-
تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 23:38
این نوشته 2 بخش داره .... بخش نخست و بخش دوم :د الان ساعت 10:41 شبه که دارم اینو توی وبلاگم مینویسم .... بخش نخست و دوم رو پیشترهاا یعنی ساعت 5 عصر نوشتم .... الان که داشتم میخوندمش تنهاا چیزی که این نوشته رو برام جاالب کرد این بود که امروز دو تا روب
یک نفر باید این حجمِ کم را بفهمد .... !
-
تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 23:38
یک نفر باید این حجمِ کم را بفهمد .... !* دلم یه بغل خیلی خیلی خوووب و امن میخواد .... یه بغل خیلی دوستانه ! یادمه هنرستان که بودم، با نزدیکترین دوستِ دیروز و یارِ بیگانه ی امروزم داشتیم تو مدرسه قدم میزدیم که یهو خانوومِ مدیر با خوشحالی دویید سمتم
حسِِ خوب .... !
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 11:15
انقدر با خودم حرف میزنم که احساس میکنم نیاز دارم برم پیش یه روانشناس، روانکاو یا روانپزشک ! راستش نمیدونم اگه برم پیش یه روانشناس میتونم همه حرفام رو بهش بزنم ؟! اینکه همه حرفام رو به یه نفر بگم یه چیز خیلی محاله برام .... همیشه دلم میخواست یه نفر
دنیای وارووونه ....!
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
ساعتاا رو یه ساعت کشیدن عقب، شایدم جلو، نمیدونم !!!! یعنی الان به جای اینکه ساعت 1 باشه 12 ست !!!! پس نتیجه گیری اینکه کشیدن عقب ! از این تغییرا خوشم نمیاد زیاد!ترجیح میدم پاییز دیرتر شب بشه! یعنی روزای طولانی رو برای پاییز و زمستون دوس دارم آخه هواش
خود شیفته !
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
من خیلی آدم قوی ام .... واقعنکی آدم قوی هستم و از این بابت بسیار بسیار سپاسگزارم !با اینکه یه خبر خیلی خیلی خیلی بد رو امروز شنیدم .... اونم بعد از این همه انتظار و امید .... ولی حالم خیلی خوبه .... میدونم که فرصتهای خیلی بهتری پیش روی منه! نا امید ن
هیچ کاریشم نمیشه کرد....!
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
خوابم میاد .... تو حیاطم. خوشه ی پروین بالای سرمه و شکارچی* روبروم .... دارم ریگل رو می بیینم! گرچه به سختی، شاید یه تیکه ابر روش رو پوشونده باشه یا هوا آلوده س که مث همیشه پیدا نیست!نسیم خنک پاییزی میوزه .... کاش بارون بیاد! حس عجیبی دارم .... یه چی
....!
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
شعرِ هستی، بودن و کوشیدن .... رفتن و پیوستن ....از کژی بگسستن .... جان فدا کردن در راهِ حق است! باشد که رستگار شویم !!!! والا چی بگم :/ 9 مهرماه 96 .... 01:53 بامداد - یکشنبه
تهوع .... !
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
دلم برای کتاب خوندن خیلی تنگ شده بود.... کتاب خوندن یه نیازه نه یه تفریح! زمانایی که کتاب نمیخونم انگار یه چیزی تو زندگیم کمه ....انگار روح و روانم و صد البته مغزم یه کمبودی داره .... کتاب خوندن یه نیازه ! هوس "تهوع" کرده بودم. با نور کم گووشیم و تو
جاده صدا میزند از دوور قدمهای مرا ....!
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
حالم خوبِ خوبه .... با وجود همه دلتنگی هاااااام .... دلتنگی هااای خیلی خیلی خیلی نفس گیری ک دارم .... برای خونوادم .... برای دوستام .... برای شهرم و پاییزهای دوست داشتنی ش .... برای بارووناش .... برای دریاچه ش.... برای خیابوووناش که همیشه به ساختارشو
.... !
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
نشستم .... توی یه بوستانی به نام افرا، کنار ایستگاه مترو بهشتی، بدون هیچ آرمان و آماجی .... فقط نشستم و دارم لذت میبرم از نشستنم .... از پاییز دل انگیز و برگهای زرد و سبزی که پیرامونم هستن!یه پیرمرد روی نیمکت کناری نشسته و داره با دقت روزنامه میخونه .... و پسری که روی نیمکت کناری تر هست دستش توی دما...
پس از 4 سال .... !
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
پریروز با دوستم*، توی پارک آب و آتش یه جایی پیدا کردیم که عاشقِ ساعتها نشستن اونجا هستم .... توی اون نقطه از زمین یه آرامش خیلی خیلی خیلی خوووووب هست .... و درست روبروش هیاهووووی ماشینا و سرعت و جریانِ شتابانِ زندگی! چقد دوس دارم این حالت رو که توی آ
منِ بد .... !
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 1:36
چن روز پیش یه نفر به یه نفر دیگه با یه لحن خیلی توهین آمیز گفت : "آفریقایی" ....تو ذهنم داشتم میگفتم : " چقد از آدمای نژاد پرست بَدم .... " که یهو به ذهنم رسید واقعن خودم نژاد پرست نیستم ؟!! از اون روز کلی با خودم فک کردم و خودم رو واکاوی و کنکاش کر