ما؛ به همه کسانی که محرم مشکی میپوشند فحش دهندگان.... - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 12:09
حال و روز دیوانه خوب است. البته این را از اینکه نمی آید اینجا و چسناله کند میتوان فهمید.برای خودش اهدافی تعیین کرده است و البته شاید هنوز نمیتواند به این مهم اعتراف کند چون از دید خودش اصلن اهل برنامه ریزی نیست و دقیقن از دسته "تا نوک دماغ بین" ها خودش را می نمایاند و به عنوان نویسنده که شناختی بس ج...
- تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 14:39
کاش هرگز با "ر" آشنا نمیشدم، کاش.من دیوونه ی این بچه ام، فکر آینده ش داره دیوونه ترم میکنه، وقتی فک میکنم به کی باید بسپارمش، آیا بازم خوشحال میشه، آیا بازم احساس رضایت از زندگی میکنه، آیا یه روزی باز از ته دل میخنده؟!"ر" عزیزم، من نامردترین آدم زندگی تو بودم، هستم و خواهم بود ....هرگز خودم رو نمیبخ...
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن .... - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 16:47
زمان زیادی از آخرین باری ک نوشتم گذشته و الان که دارم مینویسم فقط بخاطر ایه ک نمیخوام زبان بخونم. در واقع حتا تمایلی هم به نوشتن ندارم. توی این مدت ک نبودم اتفاقات زیادی رخ داده. جهان من دچار دگرگونی های شدیدی شده و من همچنان پابرجام. اگر بخوام روراست باشم باید بگم واقعن ابری ام.... حال دلم خوب نیست...
از یاد نرفته .... از یاد نرونده .... - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 20:26
چکیده: بله، من از مازوخیسم مزمن و البته سادیسم به شدت رنج میبرم.... طبق برآوردهای انجام شده میزان مازوخیسم 70 و سادیسم 30 درصد میباشد. 18 دی 2581 - یکشنبه 15:40
من و جهان بدون تو .... - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 20:26
تا سرحدِ یک انفجارِ نابهنگام ناراحتم ....
عقب مانده از قافله ی پیشرفت .... - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 19:03
خسته و داغونم ....بی خوبی از یه طرف، x از یه طرف، m از یه طرف، افکار مالیخولیایی از یه طرف، خسته م....دلم میخواد بشینم و به هیچی فک نکنم، دلم میخواد واقعن هیچ کاری نکنم، به یه خواب عمیق برم، یه خواب خیلی عمیق، شاید حتا بی بازگشت!!!!همه چیز خوبه، همه چیز خوب و بی نقصه .... مث یه دریای آروم .... ولی ا...
شرمندگی بیش از حد .... - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 19:03
امروز صب با همکاران صحبت از خواهرزاده عزیزم شد و کار به جاهای باریک کشیده شد.... خلاصه که بنده اشاره فرمودم یکبار خواهرزاده بزرگوار رو بردم دشوویی، و ایشون ریده و تازه عنش بزرگ هم بوده!!!!!!!!!!آخه چرا من باید همچین حرفی بزنم؟!چرا باید درباره عن یه بچه توضیح بدم و تازه به بزرگ بودنشم اشاره کنم! از ص...
شگفتا .... - تاریخ: 1399/1/23 ساعت: 5:36
اینجاا چقد خوبه .... چقد خووووبه اینجا ....خودمم....خودِ خودمم .... تنهااا .... بدور از هر نقابی.... نمیدونم شایدم نقاب خودم رو بر چهره دارم .... نمیدونم آیا من واقعن چیزی هستم که نشون میدم؟! آیا من چ
کجاست ای یار آغوش تو .... ؟!!* - تاریخ: 1399/1/23 ساعت: 5:36
نخستین نوشته ام توی سال 99 ....با "ر" به هم زدم .... و دردناکترین بخشش اینه که در آینده ای نه چندان دور هر روز باید ببینمش و خویشتن دار باشم ....گمون میکردم تا همیشه با همیم .... خیلی گمان هاا میکردم
نوشته جدید .... - تاریخ: 1398/12/9 ساعت: 23:56
کامنتا رو بستم .... نمیخوام کسی چیزی بگه ....نمیخوام حرفی بشنوم .... فقط میخوام حرف بزنم ولی حرفم نمیاد .... خیلی وقته هیچی ننوشتم. خیلی دور بودم و هستم از خودم و از اون چیزی که باید باشم ....آیا این
نادینگ !! - تاریخ: 1398/12/9 ساعت: 23:56
بعد از مدتها دوری از اینترنت بلخره نت رو وصل کردن ....اینجا از کره شمالی هم خراب تر و ویران تره .... حقیقت تلخه پلیس فتا! میخوای باور کن میخوای نکن .... برام مهم نیست !!قیل اینکه اینو بنویسم رفتم و آخ
رد پای دوست ....! - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 9:34
چرا دیگه نمی نویسم ؟!!! خودمم نمیدونم .... الان سر کارم.... یهو یاد وبلاگم افتادم و یاد اینکه چقد دلم برای نوشتن تنگ شده! تو این مدت که نبودم یه دوست وارد زندگیم شد.... یه دوست خوب .... دوستی که باهاش
.... !!!! - تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 17:58
خیلی وقته ننوشتم .... گرچه همیشه یه شور و اشتیاقی دارم و یه حسی هست که همش ازم میخواد بیام و وبلاگ نویسی کنم ولی این روزا وقت ندارم زیاد :( امروز اتفاقی از حال و روز یکی از دوستان قدیمیم خبردار شدم
فردا سراغِ من بیا .... ! - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 8:11
دیشب برای تنهاییِ خودم کلی گریه کردم .... به اندازه ی ابرهای همه عالم! امروز از ساعت 6 تا 8 تو خیابون قدم زدم .... شبیهِ خوشحال ترین آدمِ دنیا .... تنها، ولی شبیه یه لشگر ....! 16 دی ماه 96 .... 21:35 - شنبه !
میترسم .... ! - تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 10:55
باورم نمیشه .... دارم فالِ حافظ می گیرم ....! باز شروع شد، از این سردرگمیااا .... از این تردیداا .... از این توهمااا .... از همه احساس ها و حالتهایی که خودم میدونم از تنهاییم و اشتیاقم به یافتنِ حسِ عمیقِ دوست داشتن یه نفر و دوست داشته شدن توسط همون یه نفر، پدید میان .... میترسم! میترسم .... از لحظه...
تهی ....! - تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 10:55
تو همه مراحل زندگی به خودت میگی قوی باش .... قوی باش .... تو میتونی! اینم مث اون قبلیاست که از پسشون بر اومدی .... از پس این یکی هم برمیای! مدام از این حرفا به خودت میزنی .... شادی، میگی و میخندی .... قوی هستی .... قوی .... قوی .... ولی یه روز میرسه که از این همه قوی بودن خسته میشی .... احساس میکنی ...
زادروزم خجسته .... ! - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 2:43
امروز .... یعنی روزی که گذشت، یعنی 1 دی! تولدم مبارک:) بچه ی شب یلدا بودن واقعنکی حس جالبیه! برای خودم کادو خریدم .... به رسم هر سال، یه کتاب :) پارسال 3 تا کتاب برای خودم کادو گرفتم :د امسال 1 دونه! "چنین گفت زرتشت" از نیچه جان .... ! جناب آقای کتاب فروش بزرگوار هم بهم یه کتاب کادو داد .... براش عج...
عبور باید کرد ....! همین! - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 7:36
در گذشته ای نه چندان دور .... شعر می سرودم .... البته گاهی هم نوشته ادبی !!!! همیشه یه خودکارِ آبی و یه برگه همرام بود .... همیشه! گاهی شبا از خواب بیدار میشدم و یهو یه چیزی به ذهنم میرسید و می نوشتمش .... روزگارانِ جالب انگیزی بود! شاید 2 سال پیش یا شایدم کمتر .... وقتی ارشد میخوندم، توی خوابگاااه ...
ایمان .... ! - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 9:47
  نمیدونستم میای .... !
آزادی .... ! - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 9:47
چن روز پیش .... یعنی پنجشنبه25م آبان، از موزه آبگینه ی ایران (انگااااار .... ) سر درآوردم!!!! همه چیزاااایی که اونجا بودن به کنار .... اثر یکی از هنرمندای کنونی که نامش هم " آزادی" بود(نامِ اثر)، بدجووور دلمو ربوود! به اندازه ای از این اثر خوشم اوم